تفاوت ایرانیها و خارجیا

منظورم از خارجیا شامل چینیها, عربها, تایلندیها, مالاییها, و ... میشن

تفاوت در اولین برخورد (سوالهایی که ازت میپرسن):
ایرانیها (اکثریت قریب به اتفاق, البته به استثنای همکارام چون تومنی دو زار با بقیه ایرانیهای ساکن اینجا فرق میکنن!): کجا زندگی میکنین؟ چیکار میکنی / شوهرت چیکار میکنه؟ چقدر درآمد دارین؟ ماشینتون چیه؟ خونه مال خودتونه یا اجاره کردین؟ (با شنیدن جواب اجاره دیگه وارد مقولات نمیشن که مثلا مبلتون چیه)
خارجیها: از کی اینجا هستین؟ خوش میگذره؟ راحتین؟ بچه تون خوبه (مشکلی اینجا نداره؟)؟ اینجا چه فرقی با کشور خودتون داره؟

بعد از این سوالات معمولا دومین جمله ای که ازشون میشنوی در اکثر موارد شامل این موارد میشه:
اینجا هم پر ایرانی شده
قبلن اینجا خیلی خوب بود, از وقتی ایرانیها اومدن اینجا خراب شده

جالب اینه که بعد از کالبد شکافی کاشف به عمل میاد که یا طرف توی ایران ورشکست شده اومده اینجا, یا کلاهبرداری کرده و فراریه, یا اینکه از ایران براش پول میفرستن اینجا خرج میکنه, ...

خداییش ما کی میخوایم درست شیم؟ خوبه حالا مالزی همچین آش دهن سوزی نیست.

نکته: اولش ما دنبال یه جایی میگشتیم که ایرانی زیاد داشته باشه شاید تارا بتونه دوست پیدا کنه. الان بعد از یک ماه توی ساختمونی که خیلی ایرانی داره تارا مقدار زیادی دوست عرب, چینی, و ژاپنی داره و هیچ دوست ایرانی نداره :-)

خلیج فارس


چند وقت پیش خبری خوندم مبنی بر هک شدن تعدادی از سایتهای عربی و درج عبارت "خلیج فارس" بر روی اونها.
این متن خبر: هک شدن وب سایت روزنامه الخلیج
کلی مشعوف شدیم. حداقل این هکرهای محترم عرضه شون بیشتر از رئیس جمهوریه که توی یه مجمع میشینه که بالای سرش عبارت خلیج عربی گنده با فونت 8 هزار نوشته شده!
ولی چه سود؟ اعتراض وقتی مفیده که شما در نظر مردم و دولتهای دنیا ارج و منزلت داشته باشی و به حرفت ارزش قائل بشن.
شما چه طوری میخوای با امارات مقابله کنی درصورتی بازرگانای خرد و درشت (حتی شرکت های دولتی!) به دلیل تحریم برای سرمایه گذاری اونجا سر و کله میشکنن؟ یا اینکه به قول یک دوستی "تا زمانیکه یک ایرانی برای رفتن به دوبی و خرج کردن پولهایش باید در فرودگاه دوبی مثل بچه یتیم منتظر بماند تا اسمش را صدا کنند و با منت و کمال بی ادبی مهری به درون پاسپورتش بکوبند و پاسپورتش را به طرفش پرتاب کنند, زبان ما در برابر اعراب کوتاه خواهد بود."
میتونین به خاطر بیارین که از اعتراض به فیلم 300 چی حاصل شد؟

سر کار چه خبر؟

امروز تا ساعت 3 بعد از ظهر رئیسمون داشت دعوامون میکرد.
خیلی وقت بود دعوا نشده بودم. خیلی حال داد. {جهت یادآوری: آخرین بار توی کیش ویر سر "های کارت" دعوا شدیم. شرکت ارتباطات سیار میخواست سرویس پرداخت الکترونیکی اش رو از سامان بندازه روی یه بانک دیگه الکی میگفت کار نمیکنه. ما هم که بعد از چند بار رفتن و اومدن فهمیدیم که مشکلی از طرف ما نیست دیگه ولش کردیم, تا اینکه داد مدیر عامل دراومد :-) }
حالا قضیه چی بود؟ گفتم که ما روی سیستم core بانکی کار میکنیم. از این سیستم core قسمت سپرده ها نوشته شده و ما روی تسهیلات کار میکنیم. بیشتر طرف دعوا با کسایی بود که سپرده ها رو نوشته بودن. هی میگفت فلان جای کد رو نشونم بده, بعد که بررسی میکرد میگفت:
This is a piece of shit
حالا نکته جالب چیه؟ اینه که بعدش با هم رفتیم ناهار خوردیم مهمون رئیسمون!

از لا به لای خبرها

امشب بیخوابی به سرم زده بود داشتم بین خبرها چرخ میزدم که به یک مورد خیلی جالب رسیدم.
با وجود این که تصمیم گرفته بودم در مورد سیاست ننویسم و از 2 کیلومتریش هم رد نشم, ولی دیدم خیلی حیفه.
چهار سال پیش موقع افتتاح مجلس هفتم بسیاری از بزرگان میگفتن که این مجلس مورد تایید "آقا امام زمان" هست. الان بعد از چهار سال میبینیم که صلاحیت 29 نفر از همون نمایندگان مورد تایید امام زمان به تایید شورای نگهبان نرسیدن. به نظر شما جالب نیست؟
البته موارد مثل این زیاده که در این مقال نمیگنجه. کاش حداقل کمی حافظه درست حسابی داشتن که خودشون حرف خودشون رو نقض نکنن!
میدونین جامعه ما چی کم داره؟ یه "وزارت حقیقت" مثل کتاب 1979. برای کسایی که این کتاب رو نحوندن میگم: کار وزارت حقیقت تطبیق سخنان و اظهار نظرات رئیس حکومت با وضعیت فعلی جامعه بود. برای مثال اگه ایشون 4 سال پیش گفته بودن که ما چهار سال دیگه 1000 تا مدرسه داریم و الان میبینیم که 500 تا مدرسه داریم, دلیل نداره که مردم فکر کنن ما دروغ گفتیم, آرشیو روزنامه ها رو عوض میکنیم!

پینوشت: با عرض پوزش اسم اون کتاب 1984 هست, 1979 یه رمان تخیلی در مورد خاور میانه است که من کامل نخوندمش! تازه اسم اون کتاب هم 1979 نیست, بلکه The Crash of '79 هست. اگه شما فهمیدین این دو تا اسم چه شباهتی به هم دارن به من هم بگین!

زبان مینگلیسی

اگر بنده احیانا خدمت شما عرض کردم که توی مالزی مردم انگلیسی بلدن خیلی خیلی بیجا کردم.
اینجا مینگلیسی (مالایی + انگلیسی) حرف میزنن, با همچین اعتماد به نفسی هم حرف میزنن که بعضی وقتها فکر میکنی نکنه تو داری اشتباه میکنی؟؟؟
تنها خوبیش اینه که لغات کاربردی روزمره رو (مخصوصا جهت خرید کردن) یاد میگیری و گرنه اینجا بودن کمک زیادی به بهبود زبان انگلیسی نمیکنه.
من که سر کار تا هفته اول نمیفهمیدم اینا چی میگن :-) تازه خیر سرمون اون اول واسه مون یه سری کلاس آموزشی گذاشته بودن تا با سیستمشون آشنا بشیم!
یه مورد خیلی جالب اینه که اینا آخر جمله هاشون la میذارن. چینی ها هم آخر کلماتشون a اضافه میکنن. اینها نمونه هایی از جملات متعارف در مالزی هستن:
This is not important la
Ok la
NO la
You know la
This thinga
اینجا که یه خارجی میبینی انگلیسی صحبت میکنه انقدر خوشحال میشی, انگاری به قول بابک ضیا فارسی داره صحبت میکنه :-)

کلاس زبان

بعد از مدتی دوری اومدم یه مطلب بنویسم و برم, ییهو فکر نکنین خبری ازم نیست.
اینجا موسسات آموزش زبان هم ویزای دانشجویی برات میگیرن. حالا این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه عرصه انقدر براتون سخت شده که دنبال یه جایی میگردین فرار کنین میتونین به این مورد توجه کنین!
اگه یه سر به British Council بزنین میتونین در همون نگاه اول ببینین که بیشتر از 70 درصدشون ایرونی هستن. خوب حالا این ایرونی ها از کجا میان؟
1- اول پا میشن میان اینجا و یه ویزان سه ماهه توی فرودگاه میگیرن.
2- بعدش خوششون میاد میگن چیکار کنیم که بیشتر بمونیم, اینه که میان کلاس زبان ثبت نام میکنن.
3- بعد یه مدت میگن خوب تا کی زبان بخونیم, بریم دانشگاه. اینه که سر از دانشگاه در میارن.
4- از step های بعدی فعلا خبر ندارم! اگه فهمیدم بهتون میگم.