دیگه چه خبر
همین الان که در خدمت شما هستم گورومب گورومب داره رعد و برق میزنه. همینجوری داریم بر خود میلرزیم.
مگه بیرون میشه رفت اینجا, تقریبا هر روز بارون میباره. حالا خوبه خیر سرمون فصل بارون تموم شده.
وقتی هم بارون میباره ایستگاه اتوبوس شلوغ میشه, اتوبوس هم توی ترافیک میمونه مردم به استقبالش میرن و وقتی به ایستگاه میرسه تقریبا پر شده :-)
در کل مردم اینجا (مردم مالزی, مخصوصا مسلموناشون!) به مراتب بی کلاس تر و کر کثیف تر از مردم ایران هستن.
در همین راستا غذا خوردن هم اینجا مصیبته. معمولا همون اول که وارد رستوران میشی (رستوران که چه عرض کنم محوطه غذاخوری!) انواع و اقسام بوها میاد. بعدش هم به ندرت میتونی غذایی بخوری که ازش لذت ببری. به قول یکی از بچه ها, اینجا خوبیش اینه که همه یه جوری از غذا چندششون میاد هیشکی به بشقاب تو چشم طمع نداره. تازه بگذریم از خیل عظیم مردم که میبینی به طرز کثیفی (با دست) غذا میخورن, فرض میکنیم به ما ربطی نداره.
از قیمت ها دلم براتون بگه که اینجا غیر از لبنیات که به صورت عمده توزیع میشه معمولا هیچ جنسی قیمت مشخص نداره. اگه قیمت اجناس رو ندونی حسابی توی پاچه ت میکنن (مثل ما!). ما که فعلا قیمت ها رو نمیدونیم تنها راه اینه که با قیمت ایران مقایسه کنی و اگه بیشتر نبود بخری, ارزونترش پیشکش.
دو هفته ست که در به در دنبال کفش ورزشی میگردم, مگه پیدا میشه؟ البته پیدا میشه ها, ولی زیر 300 رینگیت نیست (یعنی ناقابل 100 هزار تومن). من تو این موندم مگه این کفشها از اینجا نمیاد ایران؟؟؟ روزی 10 دفعه به خودم فحش میدم که کفشهامو ایران جاگذاشتم.








