درمورد استرالیا - قسمت پنجم - وضعیت اجتماعی (2)
خوب توی پست قبلی یه سری موارد رو ننوشته بودم که الان به ذهنم رسیده و اضافه کردم.
نحوه رانندگی:
احتمالا خیلی شنیدین که اینجا مردم آروم و با احتیاط رانندگی میکنن. شاید از یه نظر درست باشه (مثلا حداکثر سرعت معمولا بین ۶۰ تا ۸۰ کیلومتر در ساعته), ولی یه وقتهایی هم کاملا بدون رعایت احتیاط رانندگی میکنن. مثلا وقتی به یه چراغ قرمز میرسن با سرعت تمام ازش رد میشن که برای ما خیلی عجیبه. فقط کافیه یکی خلاف بکنه (مثلا وقتی از فرعی میاد بیرون نگاه نکنه) و باعث بشه یه تصادف احمقانه اتفاق بیفته. تصادف هم که میشه چه راه بندونایی میشه. توی یکی از همین راه بندونا فکر میکردم که مدیریت ترافیک ما هم بد نیست و اون همه حجم ماشین اگه توی ملبورن بود هیچکدوم نمیتونستن تکون بخورن و بهتره بعضی وقتا یکی به میخ و یکی به نعل بکوبیم نه همش به نعل! البته جرایم رانندگی هم به نوبه خودش خیلی سنگینه و با چند تا اشتباه گواهینامه به مدت حداقل سه ماه مسدود و حتی در بعضی شرایط باطل میشه. همین خود ما به خاطر استفاده نکردن از صندلی بچه ۲۵۵ دلار ناقابل جریمه شدیم. خواستم بهش بگم اگه ما ۲۵۵ دلار داشتیم که تا حالا صندلی رو خریده بودیم!
اعتقادات:
برخلاف تبلیغات و دید افکار عمومی, مردم اینجا اغلب اعتقادات مذهبی دارن و به ارزشهای خانواده هم پایبندن. برای مثال دوست دختر/پسر داشتن وقتی متاهل هستن کار پسندیده ای نیست. توی سنین جوونی زیاد میبینی که توی کافه ها و بارها هستن ولی وقتی متاهل شدن دیگه اهل خونه و خونواده میشن.
یه نکته دیگه هم که توی نگاه اول به این جامعه متوجهش میشی تفاوت حضور مردم توی اجتماعه. توی تهران با دیدن یک فرد (چه دختر چه پسر) توی خیابون نمیتونی بفهمی الان چه کاره ست (داره میره سر کار یا دانشگاه, اومده قدم بزنه, میره خرید, داره میره سر قرار (یا تفریح), اصلا خانم مهربونه و دنبال مشتری میگرده / یا آقای درحال اتو زدنه). ولی اینجا کاملا مشخصه توی طول هفته معمولا یکی از سه مورد اوله, آخر هفته مورد چهارم رو زیاد میبینی که با توجه تفاوت تیپ لباس پوشیدن و آرایش از دور داد میزنه, مورد پنجم هم که دیگه جاش توی خیابون نیست!
فقیر و غنی:
راستش دروغ چرا؟ من اینجا زیاد متوجه اختلاف طبقاتی نمیشم. البته جاهای لوکس نمیریم که بچه مایه دارها رو ببینیم ولی روی همین آدمهایی رو که دور و ور خودم میبینم دقت میکنم میبینم همه مثل همن. برای مثال همین مدیر دپارتمان ما تفریح آخر هفته هاش خلبانیه که ساعتی ۳۰۰ دلار هزینه داره ولی سرووضعش رو که میبینی هیچ فرقی با تو نداره و اصلا هم خودش رو نمیگیره. یاد تهران خودمون میفتم که وفتی یکی سوار تویوتا کمری میشد دیگه خدا رو بنده نبود و فکر میکرد بقیه دیگه نوکرهاشن توی خیابون (از استثناها بگذریم).


