دوشنبه ۵ فروردین, ساعت 9 صبح, خونه بابک و مارال

دیروز با همه اهل خانواده خداحافظی کردیم و الان تقریبا آماده رفتنیم. البته مثل اینکه فقط من آماده رفتنم, چون نسیم و تارا همچین خوابیدن که توپ هم از جا بلندشون نمیکنه.

هیچ فکر نمیکردم انقدر سخت باشه, تازه هر چی به زمان رفتن نزدیک میشیم سخت تر میشه. سخت تر از همه نگاه کردن به چشمای گریون بقیه است در حالی که میدونی مسبب تمام اینا تویی. تو دلت به خودت لعنت میفرستی و با بقیه در این کار سهیم میشی!

این یکی از عکسهای روز رفتنه:

 قبل از رفتن - 1

این هم که تاراست:

قبل از رفتن - 2