چهارشنبه 10 جولای, ساعت 5 بعد از ظهر, فرودگاه پرت

قسمت قبل به اونجا رسیدیم که از Fremantle برگشتیم. کوله بزرگمون رو از هاستل میگیریم و دوباره به ایستگاه قطار برمیگردیم. توی این فاصله چند تا عکس هم از مسیر و ساحل گرفتم:

 

حالا دو تا مشکل داریم, یکی اینکه فقط با سکه میشه بلیط خرید و ما فقط اسکناس داریم که با مطرح کردن مشکل با سایر مسافرا (کلا 3 نفر) یکی از مسافرا موفق میشه 10 دلار به صورت سکه از کیفش پیدا کنه. مشکل دوم اینه که اصلا قطار نمیاد! ظاهرا از هر چند قطار که از این مسیر رد میشه فقط یکی توی این ایستگاه توقف میکنه. توی این فاصله هم بلندگوی ایستگاه پشت سر هم اعلام میکنه که فلان قطار که از جلوی چشمتون رد میشه توقف نمیکنه ها! روبرومون هم یه تابلوی جالب نصب کردن برای هشدار به کسایی که از روی ریل قطار رد میشین با این پیغام "پدر و مادرتون باقیمانده بدنتون رو از روی ریل قطار جمع نمیکنن, ولی شرکت قطار شهری پرت این کار رو در حق شما انجام میده". بالاخره بعد از نیم ساعت نگریستن قطارهایی که با سرعت برق از روبرومون رد میشدن در کمال ناباوری یکی متوقف شد و ما هم با عجله چپیدیم تو. به زودی به ایستگاه مرکزی پرت میرسیم و بعد از کلی سرگردانی و پرس و جو و نیم ساعت پیاده در شهر چرخ زدن دور خودمون بالاخره ایستگاه اتوبوس رو پیدا میکنیم و سوار میشیم. به راننده میگیم که کنار beatty park ما رو پیاده کنه. توی یه ایستگاه اتوبوس توقف میکنه و ما رو پیاده میکنه. حالا اولش ما فکر کردیم که اشتباهی پیاده شدیم ولی با دیدن تابلوی پارک تا حدی امیدوار شدیم. ولی اصلا اثری از جنبنده نیست و خیابونهای شهر هم نسبتا تاریکه. من در فکر پیدا کردن جهت به سمت اولین تقاطع راه میفتم که میبینم چند نفر از برادران آبجو به دست به من میرسن و ازشون اسم خیابون کنار هاستل رو میپرسم ولی نمیشناسن. شانسی بهشون میگم که میخوایم بریم هاستل beatty و اتفاقا اونها هم میشناسن. حدود 10 دقیقه باید پیاده روی کنیم تا به اونجا برسیم. بالاخره ساعت 7.5 و بعد از 2 ساعت سفر داخل شهری به هاستل میرسیم. باقی پول رو پرداخت میکنیم و اتاق رو تحویل میگیریم. نسبت به هاستل روز قبل به مراتب مرتب تر و منظم تره در مقابل مسئولین اینجا به گرمی قبلی نیستن (دقیقا مثل تفاوت ده و شهر). یه مشکل دیگه هم وجود داره و اون اینه که اتاق ما اندکی نیمه ابریه یعنی سرده (البته نه به اندازه شب قبل) و اون هم با قرض گرفتن یک فروند بخاری برقی از اتاق همسایه که چهار تا پسر عرب هستن حل میشه. چه قدر مصیبت کشیدیم تا بهشون فهموندیم که چی میخوایم. هی ما میگفتیم heater و اونها وسایل مختلف توی اتاقشون رو نشون میدادن. بالاخره با گفتن عبارت weather warm یکی از اونها رو حالی میکنیم و مساله به خوبی و خوشی حل میشه.

این هاستل ها خیلی جالبن. آدمهای ساکن اونجا خیلی به هم نزدیکن. سر وعده های غذایی همدیگه رو توی آشپزخونه میبینن, شبها برنامه مختلفی دور هم برگزار میکنن. برای مثال توی همین beatty یکی از شبها که ما اونجا بودیم مسابقه بیلیارد گذاشته بودن و هر هفته هم مسابقه شنا داشتن. برای کسایی هم که غذای بیرون نمیتونن یا نمیخوان بخورن هم هاستل جای خوبیه. معمولا یک آشپزخونه عمومه به همراه لوازم ضروری (مثل گاز و یخچال و مایکروویو و ظروف) توش وجود داره و شما باید لوازم اولیه رو از بیرون بخری و خودت ترتیبش رو بدی. ما توی این سفر معمولا صبحونه و شام رو خودمون درست میکردیم. مهمتر از همه این که اکثر هاستل ها ماشین لباسشویی و اتو دارن و به شما این امکان رو میده که ظرف 2 ساعت بتونی از یک لباس کثیف استفاده کنی که در مقابل سرویس خشکشویی هتل ها که معمولا یک روز طول میکشه مزیت بزرگیه.

اکثر مهمونهای هاستل ما به صورت طولانی مدت اینجا هستن و بیشتر برای یاد گرفتن زبان انگلیسی یا پیدا کردن کار میان اینجا. غیر از اروپایی ها بقیه از لحاظ زبان تعطیل هستن. یه نمونه اش این دوست عرب ماست. ایشون با پول برادرشون تشریف آوردن اینجا و قراره 9 ماه اینج بمونه تا اینکه انگلیسی یاد بگیره. یه نمونه دیگه برامون یه شب که میخواستیم شام درست کنیم پیش اومد. چند تا دختر و پسر چینی توی آشپزخونه بودن که هر چی بهشون گفتیم onion دارین هیچکدومشون نفهمیدن منظورمون چی بود. این لغت رو توی ایران از هر بچه دبیرستانی بپرسی بلده. نمیدونم اینها رو چطوری اینجا راه میدن! این هم عکس این رفیق عربمون:

همون شب اول که رسیدیم واسه تهیه کردن خوراکی به مشکل برخوردیم. اونموقع که ما رسیدیم تقریبا همه مغازه ها و رستورانها بسته بودن و فقط یه مغازه بود که دقایقی قبل از ساعت 8 بهش رسیدم و تونستم مقداری مواد خوراکی ازش بخرم. بار دوم که بعد از 10 دقیقه رفتم اون هم دیگه بسته بود. ما فکر میکردیم که Cottesloe چون خارج از شهره اینجوریه, اینجا هم که توی خود شهره همونطوره. حتی قسمت مرکزی شهر (CBD) هم همینطور بود. ساعت 8 که میشه دیگه شهر (درواقع ده) تعطیل میشه و همه میرن میخوابن.

فرداش صبح زود ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم. البته من که از ساعت 9 بیدار بودم و مشغول نوشتن قسمت قبل این گزارش که با بیدار شدن نسیم و تارا متوقف شده بود و الان دوباره فرصت نوشتن پیدا کردم. بعد از نیم ساعت منتظر موندن توی ایستگاه توبوس به ایستگاه مترو میریم و سوار خط Thornlie میشیم. ایستگاه Burswood پیاده شده و سوار سرویس shuttle راه آهن میشیم که ما رو درست جلوی کازینوی Burswood پیاده میکنه. در کنار این کازینو یک عدد هتل بسیار عظیم بنام Intercontinental ساخته شده که به حدث من جهت آسایش و refresh شدن قماربازان محترم ساخته شده. این هم دو تا عکس از بیرون و داخل این هتل:

 

هدف اصلی ما از بودن در اینجا سرگرم کردن تاراست. توی عکسی که توی بروشور از این مکان گذاشتن یه زمین بازی بچه ها رو نشون دادن که سراغش رو از نگهبان هتل گرفتیم و با راهنماییهای ایشون از لابی هتل گذشته و از در پشتی خارج میشیم و روبرومون یه پارک زیبا کنار رودخونه و یه زمین بازی کوچولو وسطش مشاهده میشه. تنها جاذبه این پارک مرغان دریایی سمج هستن که موقع غذا خوردن کنارت جمع میشن و واسه گرفتن غذایی که به سمتشون پرت میکنی به طرز جالبی از سر و کول هم بالا میپرن. این هم یک عکس از پارک:

از اونجا که بلیط یکطرفه برای اومدن گرفته بودیم و بیشتر از 2 ساعت از روش گذشته دیگه اعتبار نداره و مجبوریم دوباره بلیط بخریم. به دلیل کمبود سکه فقط یه دونه بلیط میگیریم و توی ایستگاه مقصد هم میپیچونیم و نمیخریم! بالاخره 3 تا بلیط یه طرفه به اندازه 2 تا بلیط رفت و برگشت میرزه که!

حالا که صحبت از بلیط شد بهتره کمی درمورد سیستم حمل و نقل شهر پرت توضیح بدم. حمل و نقل عمومی شهر توسط شرکت Transperth اداره میشه و شامل اتوبوس, قطار, و ferry (کشتی های کوچیک برای انتقال مسافر در مسیر یا عرض رودخونه) میشه. در قسمتهای توریستی که شامل مرکز شهر و همچنین شهر Fremantle میشه اتوبوسهای مجانی به اسم CAT کار میکنن. توی مرکز شهر سه خط مختلف اتوبوس CAT در حرکته که با استفاده از اونها میشه به تمام نقاط دیدنی مرکز شهر رسید. علاوه بر این سه خط, اتوبوس های عادی هم هست که از hub های مختلف شهر به مناطق اطراف حرکت میکنه. چند خط مختلف مترو هم فعاله که برد خیلی بیشتری داره و تا شهرهای اطراف کشیده شده. بلیط نقدی قطار از دستگاه های فروش بلیط و بلیط اتوبوس از راننده گرفته میشه و غیر از توریستها معمولا کسی بلیط نقدی نمیخره. ساکنین شهر کارتهای اعتباری دارن که با هر بار سوار شدن یا پیاده شدن توی اتوبوس یا اینکه توی ایستگاه قطار tag-on و tag-off میکنن. قطار ها و اتوبوس ها همه برنامه زمانبندی دارن و سر ساعت حرکت میکنن ولی فواصل زمانی بین دو حرکت متوالی در بعضی مواقع روز میتونه خیلی طولانی باشه به طوری که به 2 ساعت هم برسه. بنابر این برای رفتن به یک مکان خاص باید بدونی با چه خطی حرکت کنی و از انتخابهای مختلف با توجه به زمانبندی گزینه مناسب رو انتخاب کنی. این موضوع وقتی که شما در حومه شهر هستی و از نزدیکی شما چند اتوبوس مختلف رد میشه و معمولا ایستگاهشون هم نزدیک هم نیست اهمیت بیشتری پیدا میکنه. در مورد قطار هم که قبلا توضیح دادم که قطارها همیشه تو ایستگاههای میانی توقف ندارن و گاهی وقتها اگه مسافت بیشتری رو طی کنی و با اولین قطار که توقف میکنه به سمت اولین ایستگاه مرکزی بری و دوباره به سمت مقصدت برگردی سریعتره.

عصر همون روز رو هم یک چرخ کوچیک توی شهر میزنیم و به میدون Barrack میریم. این میدون یه اسکله کوچیک داره که قایق های تفریحی و ferry ها از اون نقطه مسافرها رو سوار میکنن. یکی از جاذبه های توریستی این قسمت از شهر یه برجه که یه ناقوس خیلی بزرگ توشه و در زمانهای خاصی صداش در میاد. برخلاف تصاویری که ازش دیده بودم حتی چراغهاش هم روشن نبود و از بیرون هم چنگی به دل نمیزد. داستان جالبی هم داره و شنیده ها حاکی از اینه که این ناقوس توی برج یک کلیسا توی انگلیس بوده (ببخشید اگه من در مورد تاریخ ضعیفم و فقط نتیجه گیری رو توی حافظه ام ثبت میکنم نه جزئیات تاریخی رو!) و زمانی که کاشف به عمل میاد که برج به دلیل فرسودگی دیگه طاقت تحمل چند ناقوس سنگین رو نداره تصمیم میگیرن یکیش رو به استرالیا تقدیم کنن و دولت وقت استرالیای غربی هم با خرج مبلغ هنگفتی از مالیات مردم این برج رو میسازه که بعد از افتتاح با مخالفت و اعتراض شدیدی رو به رو میشه. این هم 2 تا عکس از مرکز شهره: